خرید بک لینک
زندگی را باید در لحظه زندگی کرد. باید قدر همین دقیقه ای که می گذرد همین امروز که در آن هستیم، همین هفته و همین ماه و سال را دانست. توی زندگی این طور نیست که واقعا ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه باشد. بیشتر اوقات این طور است که تا دم را غنیمت ندانستی مثل چایی و غذای سرد شده از دهن می افتد. تشنگی سیراب می شود و شکم هم سیر اما لذتی که نبرده باشی حسرتش می ماند. توی زندگی نباید تعداد حسرت ها زیاد باشد. قلب که از حسرت ها پر شد سرد و سنگین می شود. این طور مواقع است لب اگر هم بخندد چشم ها نمی خندند. گرمای آن لحظه خوب آن قدری نیست که یخی را آب کند و بشود رویش حسابی باز کرد.برای همین همیشه باید هر چیزی را به موقع خودش داشت. وقتی دیر می شود نباید توقع داشت آدم لحظه به دست آوردنش ذوق مرگ بشود. ذوقی که از سر پریده باشد مثل مرگی است که رستاخیز ندارد. همیشه داشتن چیزی به هر حال بهتر نداشتن است ولی خب گاهی دیگر فقط توی لیست قرار می گیرد نه این واقعا اتفاق خاصی افتاده باشد.*** درست در همین روزها دوستم داشته باش بعدا خیلی دیر است!

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:22

سلام بر رنگِ اندوه در چشمانت،بر خورشیدی که در دستانت طلوع میکند.سلام بر گنجشکی که بین لبهایت میخوانَد.سلام بر قلبی که در سینه توجای گرفته است...!محمود درویشدلم تو را خواست. تویی که نمی شناسمت و باید روزی می آمدی و با نام کوچکم صدایم می زدی.تویی که می توانستم تمام زندگی ام را رویت شرط ببندم. تویی که چه دور بودی و چه نزدیک بازم فاصله ات تنها یک قدم بود که آن را هم من به سمت تو بر می داشتم تا در آغوشت بگیرم.نزدیک ترین! دلم خیلی تنگ است. بازوهای خسته ام را برایت گشوده ام تنها باید در آن جای بگیری. پس تا در نشده کاری بکن.

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:22

تو فیلم سارای که بر اساس قصه ساری گلین ساخته شده یه لحظه ای هست که سارای از چادر خان چوپان یا همون آیدین میاد بیرون و سارای عمداً سرش رو طوری بیرون می بره که دستارش گیر کنه به پرده جلو در و بیفته زمین تا آیدین اون رو برداره اما آیدین بهش می گه ببخش که نمی تونم این کار بکنم و این جوری دست رد به سینه سارای می زنه.سارای و آیدین عاشق هم هستند و طبق رسم و رسوم پسری که دستار دختری رو به دست بیاره می تونه اون رو نامزد خودش کنه. سارای بهانه ای میده دست آیدین و اون فعلا عجله ای نداره. آیدین زمانی سارای رو نامزد می کنه که خان هم عاشق سارای شده و یک پایان تراژیک و غم انگیز رقم می خوره.دستار رو چند بار برات انداختم و تو برش نداشتی. پر از ترس و نگرانی. حالا بین ما یه فاصله عمیق ایجاد شده که برداشتنش سخت و سخت تر میشه. گاهی آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!*** غمگین تر از این نیستکه گریستن بخواهیو ندانی چقدر اشک کافی ست؟!و غمهمیشه چشمهایِ خیس نیستگاهی لبخندیست که تمام ِ روزصورتت را می پوشاند!#معصومه_صابر

برچسب: نویسنده: نگار کاظمی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:22

صفحه بندی